جامعهٔ افغانستانیِ مهاجر و چالشهای فکری و عملکردی!
جامعهٔ افغانستانی مهاجر،اگر چه که در کشورهای مختلف جهان پراکنده است،اما با تجربهٔ تلخ بازگشت گروه قومی و تروریستی طالبان به کشور و جنایات آن و همزمانی گسترش فناوری و ابزارهایی که در دسترس بشریت قرار داده، مانند شبکهها و فضایمجازی،توانسته به خودآگاهی نسبی و مسئولیتپذیری در برابر اوضاع کشور و جامعهاش در درون افغانستان برسد و با کنشگریاش با درجات و حالات مختلف مانند همرسانی پستها،تصاویر،ویدیوها،مقالات و دیدگاههای مختلف مخالف طالبان و حالت جمعیِعینی آن مانند تظاهرات و تجمعهای اعتراضی در اماکن پرتردد و کلانشهرها به نیرویی بسیار قوی و تاثیرگذار بر وضعیت کشور و جامعه تبدیل شده است.
در تعریف بالا با توجه به شواهد و قرائن موجود در گذر ۵ سال اخیر که در جامعهٔ افغانستانی مهاجر
مشاهده شده، میتوان نسبت صحت،دقت و برابری با «واقعیت»را در آن بسیار بالا دانست و به مصداقهای زیادی از جمله واکنش فراملی اخیر به حوادث هرات اشاره داشت.ولکن این تعریف وجه ظاهری و رفتار عینی این جامعه را بیشتر پوشش میدهد تا ساختار و محتوای درونی و ماهیت تشکیل و شاکلهٔ آن را!!!
مثالی برای تقریب ذهنی با موضوع بیان میداریم؛اگر ما یک تجمع یا گردهمایی را در نظر بگیریم،که دلایل خود را برای این تجمع با صدای بلند اعلام میکند و برای رساندن آنها به گوش مسئولین،نهادها و یا افراد خاصی پا در میدان گذاشته و تجمع کرده،آیا از لحاظ فکری و عواملی که در فکر،باور و تصمیمسازیِ یکایک افراد آن تاثیر دارند،واحد و یکی اند یا خیر؟ احتمالا پاسخِ کوتاهی در ذهن نسبت به این پرسش خطور کرده و به «خیر» نزدیکتر است تا «بله».اما باید یادآور شد که! گاهی پاسخ میتواند «بله»باشد و گاهی هم «خیر» و این پاسخها بستگی به مبداء یا خاستگاه،هویت و روابط هر فرد یا گروه یک تجمع با جهانبیروناش دارد،مثلا در تظاهراتهای «حمایتی» که از فلسطین در هر کشوری انجام میگیرد،هر یک از افراد آن از خاستگاه،هویت و روابط(با جهانبیرون) فردی و عمومی مختلف است و اما صرفا به دلیل اشتراک در یک اندیشه،باور و یا مصلحت است که به اتحاد با دیگرانِ متفاوت از خود رسیده و این اتحاد خود را در تظاهرات و تجمع به نمایش گذاشته،به بیانی دیگر میتوان گفت که گردهماییها،تجمعها و راهپیماییها چه اعتراضی و چه تجلیلی، جلوهای از وحدت حول یک یا چند اندیشه،باور و مصلحت در افراد شامل و درون آنهاست،مانند جنبشها و تظاهراتهای سالهای ۶۰ میلادی در آمریکا برای حمایت از حقوق انسانی و شهروندی سیاهپوستان یا تظاهراتهای سنگین و پرجمعیتی که در بسیاری از کشورها علیه جنگها صورت گرفته و هماکنون صورت میگیرد.
اما جنبشها،تجمعها یا گردهماییها توسط شهروندان یک کشور در کشور دوم که ساکن یا مقیم آن اند،میتواند ناشی از تحریک یک حلقه،جریان و حزب درونی با ماهیت سیاسی،هویتی،دینی و مذهبی و یا همچنین صرفا واکنشیفراملی به روند،رخداد و یا رویکرد حکومت و حاکمیت باشد،مانند واکنشیفراملی افغانستانیهای مقیم کشورهای خارجی به ویژه در اروپا به بازگشت طالبان به کشور!
نوع سومی در کنار این دو نیز همچنان در گذر دهههای گذشته یعنی پس از جنگجهانی دوم وجود داشته،که کشور میزبان مهاجرین و یا قدرتهای بزرگِ منطقهای و جهانی با تحریک و سازماندهی مهاجرین برخی کشورها جهت اعمال فشار و تحمیل سیاستهای مقبول و مطلوب خود بر آن دولت و کشور چنین تظاهراتها،تجمعها یا گردهماییهایی را راهاندازی کرده اند و این موضوع خالی از مصداق نیست و کافیست نگاهی به«بهارعربی» و سقوطنظامها با نقش اساسی آمریکا در سراسر جهان انداخت.
واکنشفراملیِ جامعهٔ مهاجر یک کشور در کشوری یا کشورهای دیگری که مقیم یا ساکن آنها اند به یک حادثه،امر و یا عمل و رویکرد منفی در درون کشور خود امری مثبت بوده،نشان از اشتراکدیدگاه شهروندان در یک مورد را دارد و در کوتاهمدت اتحاد نسبیِ بسیار نمایان را رقم میزند! این روند آن چیزی است که جامعهٔ افغانستانی مهاجر آن را در ۵ سال گذشته بارها و بارها تجربه کرده و حاصل این بارها تجربه هم خودآگاهی نسبی از تعلق به میهن و احساس مسئولیت در برابر اوضاع کشور و جامعه است،یعنی اگر چه کمکم و کند اما متوجه تعلق و مسئولیت خود نسبت به جغرافیا و جامعهای شده که اگرچه در آن زندگی نمیکند اما میتواند همراه و صدای او در بیرون از کشور باشد و همزمان نیز در بازسازی و شاکلهٔ آن سهیم گردد.
اگر از لایهٔ پدیداری یا ظاهری این ماجرا که جامعهٔ افغانستانی مهاجر به «خودآگاهینسبی» نسبت به «میهن و جامعهٔ» خودش رسیده و این را در عمل یعنی در تظاهراتها،تجمعها یا گردهماییهای متعدد در حمایت از جامعه و بیان انتقاد و اعتراض به سیاستها،عملکرد و رویکرد گروه قومی و تروریستی طالبان مشاهده میکنیم،گذر کرده و به لایههای درونی بپردازیم ،که ماهیت حضور افراد در کنار یکدیگر در یک صف واحد،که جلوهای از اتحاد و انسجام را دارد، چیست و آیا دارای یک روایت منسجم و یکدست یا یکلخت است یا خیر؟با این پردازش به چه محتوا و نتایجی خواهیم رسید؟
۱-آیا در این اتحاد مباحث قومی،زبانی،حزبی و منطقهای دخیل اند یا خیر؟
۲-آیا تاثیر مورد هدف و نیاز را تولید کرده و سبب تغییر و تحولی در سیاستها،عملکرد و رویکرد کلان طالبان و حامیانشان شده اند؟
۳-آیا این اتحاد نیازمند روایت و تبیینگری برای رفع چالشهای فکری افراد و تداوم وجود و استمرار عمل است؟.
جامعهٔ افغانستان دارای واقعیتهای مختلفی است که ازجمله مشهودترینشان تکثر قومی است.همین واقعیت به طور طبیعی و در مقاطعی و مواضعی نیز همراه با مداخلهٔ خارجی در اذهان و عملکرد جامعه تاثیر بهسزایی داشته و دارد، واکنشهای شهروندان مهاجر این جامعه در بیرون از کشور نیز تهی و مصون از این تاثیر نبوده بلکه هرازگاهی همین تاثیر محرک کنشگری و واکنشهای آن بوده است،پس اگر بر اساس این واقعیت،یعنی بافتجمعیتی جامعهٔ افغانستان که متشکل از قومهای مختلف است پرسشی با این مبنا مطرح کنیم که؛ آیا در این «اتحادمقطعی» که جامعهٔ افغانستانی مهاجر بعضا آن را به خود میگیرد مباحث قومی،زبانی و حزبی دخیل اند؟
طبیعتا پاسخ مثبت خواهد بود و اثبات آن صرفا با مطالعهٔ«جامعهٔ افغانستانی مهاجر»به دست میآید.و اما آیا وجود مقولهٔ«همنوعی»از لحاظ قومی یا حداقل آن،یعنی تعریف هویتی و گروه انسانیای که هر یک خود را متعلق به آن میداند، میتواند محرک و مشوقی «موفقیتساز»برای این جامعه(مهاجران) باشد؟ در این مورد به پرسش دیگری میرسیم که مفهوم«موفقیتساز»را هدف قرار میدهد که عبارت است از؛آیا تاثیر مورد هدف و نیاز را تولید کرده و سبب تغییر و تحولی در سیاستها،عملکرد و رویکرد کلان طالبان و حامیانشان شده اند؟
اگر مفهوم«همنوعی»در این نوشتار به عنوان نامی بر اندیشهٔ «فلانی از قوم من است پس ما یکی ایم»نهاده شود پس نوعی «عامل اتحادساز»در جامعهٔ افغانستان بهدست آمده و اما این عامل اتحادساز در برابر پرسش مطرح شدهٔ بالا پاسخی خواهد داشت که قابل قبول وضعیت و توقع جامعه باشد،باالاخص گروه مشخصی از مردم مانند ازبکها یا هزارهها!
اتحادی ناشی از اشتراک قومیتی پدید آمده و هرازگاهی افراد بسیاری را در یک خط و صف واحد گرد هم میآورد یا به تعریفی دیگر اتحادی که زاییدهٔ اندیشهٔ «همنوعی»است در آغاز نیاز به استمرار و ثبات دارد تا بتواند اتحاد به وجود آمده را به دیگر بخشهای جامعه تسری بخشد و تکامل یابد و موثر واقع شود.متاسفانه این اتحاد از منشأ یا عامل پیدایش آن که اندیشهٔ«قومیتی»
یا«همنوعی» است پیداست که توان تسری یافتن به بخشهای دیگر جامعه که در تعریف بنیادین آن قرار نمیگیرند یا دارای اشتراکات واجب نیستند را ندارد و در همان مراحل ابتدایی تبدیل به نیرو و جنبشی محدود و منحصر میشود،و این محدودیت موجب کاهش تاثیر کنشگری و واکنشهای جمعیت آن بر عملکرد،سیاست و رویکرد طالبان میشود.چنانچه که در واکنشفراملی اخیر که جامعهٔ افغانستانی مهاجر از خود نشان داد مواردی مشاهده شد که اشاره به همراهی کمرنگ مردم هرات داشت و این موضوع در طول گرمای حوادث تبدیل به گله و شکایت نزد مردم هزاره شد که «هراتی ها همراهی جدی نداشتند و ما تنها قربانی دادیم».
اما این پایان ماجرا و طرح پرسشهای چالشی نیست بلکه آغاز این بردار است،اکنون در ادامهٔ این مسائل اگر پرسشی دیگر با مضمون«آیا این اتحاد نیازمند یک روایت و تبیینگری برای رفع چالشهای فکری افراد و تداوم وجود و استمرار عمل است؟» طرح شود نتیجه چه خواهد بود و آیا این اتحاد مقطعی و محدود به یک بخش از جامعه،قدرتِ سرایت به دیگر لایهها و اقشار جامعه را خواهد یافت و مسیر تولید و تکامل مولفههای تاثیرگذاری را طی خواهد کرد؟
پاسخ این پرسش برمیگردد به کلیدواژههای درون آن و تصویری که جامعه از خود و جهانبیرون خود دارد.اتحاد میتواند حاصل تسری یا سرایت نوع و قسمی از یک وجه اشتراک میان افراد باشد،مثلا زبان سوژهٔ اصلیِ اشتراک باشد که دیدگاه کلان نسبت به آن تمامی لهجهها و گویشوران آن را قانع به پیروی از کلیت آن و یک لهجهٔ رسمی از آن کند و همین امر باعث شود تمام این افراد با وجود تفاوت لهجه خود را حول یک زبان تعریف و با یک لهجهٔ با یکدیگر صحبت کنند و این روند به یک اتحاد بیانجامد.پس اتحاد میتواند با تکیه بر عوامل و تعاریف واحد و اقناع اذهان نسبت به آنها ساخته و ثابت شود.اگر برگردیم به مضمون پرسش بالا و کلیدواژهٔ روایت؛روایت شیرازهٔ انگیزه و عمل،به طوری که اگر جوامع بشری تهی از این شیرازه شوند در واقع دچار یک ضعف عمیق و کلان شده که هر لحظه امکان تخطی از مسیر مشخص شده برای دستیابی به اهداف و حتی انحراف و انشعاب کامل وجود دارد،عدم وجود روایت،ارائهیتعاریف از آن و تبیینگری جهت ایجاد اقناع نسبت به آن در اذهان جامعه در مرحلهٔ اول دلیل محکمی برای پدیدآمدن «اتحادمقطعی»در بخشی از جامعه و در وهلهٔ دوم نیز دلیل عدم تداوم وجود،استمرار عمل و ناکامی در سرایت آن اتحاد به دیگر لایهها و اقشار جامعه است.با شرح این موارد همچنین علت آسیب و ضعف در تاثیر تظاهراتها،تجمعها و اعتراضهای متفاوت و متنوع دیگر که از سوی جامعهٔ افغانستانی مهاجر انجام گرفته اند روشن میشود.
جامعهٔ افغانستان،چه مردم داخل کشور و چه آن بخش مهاجر در کشورهای دیگر،دور یا دچار ضعف شدید از یک روایت کلان،یکدست و یکلخت اند،روایتی که تعاریف معقول در تمامی حوزهها ارائه دهد،آنها را تبیین کند و اقناعی در اذهان جامعه پدید آورد که همچون یک محور و مدار افراد جامعه را جذب خود کرده و آنها را به فعالیت و کنشگری در حول خود برانگیزد و تشویق کند.

فارسی
العربية
English
Deutsch
Français
Español
Русский
中文
한국어
日本語
Türkçe
Italiano
Svenska
Norsk
اردو
Português