انسان،حاصل استعدادها و واکنش به حالتهایی که در رویارویی با آن استعدادها به خود میگیرد و یا در این مسیر با آنها روبهرو میشود!
طبیعت و جانداران،استعدادها و ویژگیهایشان
انسان را که خود نیز بخشی از طبیعت و جانداری با استعداد،ویژگی و حتی یک سر و گردن برتر و بهتر است محو و غرق تماشای خود میکنند،
تماشایی که در بیشتر انسانها شگفتی را پدید میآورد و چشمانشان را به حالت«خیره»
فرومیبرد، گویی که در حال تماشای معجزهای غیرقابل تصور و باور اند!
پرندهٔ بسیار خُردجُثهٔ شَهدخوار را در نظر بگیرید که در حالت «پرواز پیوسته» توسط منقار و زبان باریک و بلند خود شهد گل را میمکد و در هر ثانیه حدود ۸۰ و گاهی تا ۱۰۰ بار/دفعه بال میزند!
یا گلهای از بوفالوهای وحشی در مناطق بسیار سردسیر ایالات متحدهٔ آمریکا،که دارای زمستانهای بسیار سرد و پر برف اند،زمستانهایی که تاب و توان هر جانوری را میفرسایند و اکثر جانوران در این مناطق با خواب زمستانی و یا در زیر زمین زمستان خود را سپری میکنند،اما بوفالوها با پوست دارای لایهی بسیار ضخیم پشمپوش خود همچنان به زیستن روی زمینهای یخزده و پوشیده از برف ادامه میدهند و با پوزههای چرممانند خود برف و یخ را تراشیده و کنار میزنند تا گل و گیاه و علوفهای را که قابل خوردن و احتمالا نعمتی حیاتبخش در آن شرایط است بیرون کشیده و میل کنند!
به همین منوال شگفتیِ دیگری در تماشای استعداد و خاصیت «شاهپَنگوئَنها» نهفته است که انسان را به وجد میآورد،پس از آنکه یک جفت شاهپنگوئنِ فرزند خود را مراقبت و بزرگ کردند به طور غریزهای او را ترک میکنند،فرزند با دیگرانِ همنوع و هماوضاع خود در کلونی باقی میماند تا زمانی که او هم به طور غریضهای متوجه فرارسیدن ترک کلونی و تاختن به سوی دریا میشود،سفری برایش آغاز میشود که گاهی ۱۰ها کیلومتر مسافت بین کلونی و دریا هست و او باید برای زنده ماندن این مسافت را بدون حمایت پدر و مادر خود ادامه دهد.
طبیعت و جانداران و جانوران از بزرگترینها گرفته تا کوچکترینها،همگی دارای استعدادها و ویژگیهای خارقالعاده،محوکننده و شگفتانگیز اند که هر کدام برای ادامهٔ بشر در زمین در حد و بر اساس نقش و کارایی خود حیاتی است.
انسان همهٔ این شگفتیها را داراست:
میبیند:حس بینایی
میشنود:حس شنوایی
میبوید:حس بویایی
میچشد:حس چشایی
لمس میکند:حس لامسه
و به دلیل وجود این شگفتیها که عنوان استعدا یا توانایی را نیز به خود گرفته اند دچار حالتهای روانی مانند:
حالت ترسیدگی
حالت شگفتزدگی
حالت شادی
حالت کنجکاوی میشود،حالتهایی که هر کدام بسته به کیفیت،شدت و ضعف خود در انسان کنش و واکنش خلق میکنند،این موضوع خود نقطهای شبیه به آغاز راه پر پیچ و خم و سفر به ناشناختهها برای زیستن است،راهی که هدف دارد،مرز دارد و مهمتر از هر چیز «پایان»دارد،و این پایان «شناخت» برای فهم و تدبیر برای بهزیستن است.
نقطهٔ عزیمت انسان به سوی شناخت جهان و جهانیان به ویژه خودش،راه و روش و ابزاری برای بهترزیستن،همهٔ کنش و واکنش،دادوستد،
تعریف و معرفی و تجربهای که انسان در راه «شناخت» به انجام میرساند و برایش نیز رقم میخورد نقطهٔ عطف آن همان آغاز برای شناخت به وسیلهٔ دچار شدن به حالاتیست که که معلول همان حواس یا استعدادهای نامبردهٔ بالاست.
راهیشدن انسان به مسیر شناخت خودش،جهان و هر آنچه در او هست،مانند همان بالزدن پرندهٔ شهدخوار،تراشیدن و کنار زدن برف با پوزه برای یافتن و میل نمودن علوفه زیر آنها توسط بوفالوها و آگاه شدن غریضهای بچهٔ شاهپنگوئن برای ترک کلونی و پیمودن ۱۰ها کیلومتر مسیر پر از خطر و نامعلوم به سوی دریاست،همهٔ اینها به لحاظ هزینهٔ وقت و قوت با مفهومهای زحمت و کار و فعالیت گره خورده و بیان میشوند و نشان از نیاز و نوآوری برای بقا و بهزیستن دارند و از لحاظ شناخت و تجربه در مفاهیم بسیار کلانتر و عمیقتری گنجانده و بیان میشوند که ارتباط،پیوند،همزیستی،برابری و عدالت از مهمترین شان اند.
پیمودن «مسیر شناخت» توسط انسان در واقع غریزهایست هممانند غریضهای که جوجهٔ شاهپنگوئن به یکباره پس از آن که از سوی پدر و مادرش ترک گفته شد خود نیز به فکر ترک کلونی میافتد و راهی طولانی را در پیش میگیرد تا دقیقا به آنچه در اوست را شکوفا گرداند،زنده ماندن و رستن و بهجایماندن/ باقی ماندن.

فارسی
العربية
English
Deutsch
Français
Español
Русский
中文
한국어
日本語
Türkçe
Italiano
Svenska
Norsk
اردو
Português