img 0419 1.jpg
67 mins read
اردیبهشت ۲۰, ۱۴۰۵

پژوهشی در گسترهٔ تاریخ و جغرافیای افغان‌ها و افغانستان،تقریظ مهندس عالم جمال

تقریظ‌‌‌ نامه مهندس عالم جمال بر کتاب پژوهشی در گسترهٔ تاریخ و جغرافیای افغان‌ها و افغانستان

مهندس جمال

خوانندهٔ رنجوند و فرهیخته!

در سال‌های نحسی که بخش بزرگی از روشنفکران، روشنگران، نویسندگان، استادان و ارباب قلم و معرفت به تبعید ناخواسته در کشورهای مختلف تن داده اند، تعدادی از قلم‌به‌دستان ارجمند ما به خلق آفریده‌های ارزشمندی در عرصه‌های گوناگون: تاریخ، جامعه‌شناسی، شعر، ادب، هنر و دیگر بخش‌های دانش انسانی دست زده اند. در این میان پژوهش‌های تاریخی، اتنوگرافی (تبارشناسی)، نوشتن خاطرات سیاسی و داستان‌نویسی جایگاه شاخصی را در میان این آثار به خود اختصاص داده است. ویژگی این آفریده‌ها آن است که همه در بیرون از زیر تیغ سانسورهای سیاسی، ایدئولوژیکی و سرکاری برکنار بوده و توانسته اند بخشی از واقعیت‌های پنهان را به گونهٔ دادگرانه به رشته تحریر بیاورند.

خصوصیت دیگر آفرینش‌های بیرونی این است که در گذشته دسترسی در داخل به منابع کمتر بود؛ اما در آثار بیرونی از منابع معتبر و دست اول در تدوین و تالیف آن‌ها استفاده شده است. گسترش انترنت و انقلاب در وسایل ارتباطات جمعی نیز به امر مستندسازی آفریده‌های تاریخی کمک شایانی کرده است. از همین بابت، تعدادی از تاریخ‌نویسان متعهد و با رسالت ما به تدوین و تالیف دوباره تاریخ کشور دست زده اند. در آفریده‌های این چنینی از یکسو جعل، تقلب، تحریف و تاریخ‌نویسی‌های سیاسی و سرکاری کمتر راه دارد و از جانب دیگر مشت تاریخ‌نویسان وابسته به دربار و تاریخ‌سازی‌های قومی و سیاسی نیز باز شده است. و این گام بلندی است که در راه تاریخ‌نویسی‌های بیرونی برداشته شده است.

یکی از این پژوهشگران با رسالت و متعهد در عرصه تاریخ‌نویسی و تبارشناسی جناب پروفیسور داکتر عبدالخالق لعل زاد است. استاد لعل زاد که بیشتر از دو دهه است در این عرصه‌ها قدم و قلم زده و می‌زند، رسالت روشنفکرانه خویش را در امر خلق آثار بکر و ناب با بی‌طرفی کامل رعایت کرده است و با شجاعت کامل واقعیت‌های کتمان‌شده درتاریخ‌نویسی‌های درباری را در آثار خویش روشن ساخته است. نوشته‌های جناب استاد پردهٔ بسیاری از تقلب‌ها، تحریف‌ها و جعل‌کاری‌های آشکار و پنهان در تاریخ‌نویسی و تبارشناسی مرسوم و معمول را پس زده و گام استواری برای روشن‌شدن گوشه‌های پنهان تاریخ برداشته است. استاد با استفاده از مستندات محکم تاریخی، تفاوت و تناقض آشکار در بین افسانه‌های حافظهٔ جمعی یک قوم را با حافظهٔ تاریخی واقعی مردم با استفاده از ورای هزاران برگ تاریخ در بایگانی‌های معتبر جهان به درستی نشان داده است.

پروفیسور لعل‌زاد، برخلاف بسیاری‌ها که دغدغه‌شان بیشتر زندگی مرفه اروپایی، لمیدن در خلوتکده‌های یاران و رزق و نواست، با شرکت در کنفرانس‌ها، سمینارها، رسانه‌ها، نوشتن مقالات علمی، تاریخی، ترجمه و تألیف کتاب‌های مختلف، نقش جدی در روشن‌شدن تاریخ واقعی مردم ما با امانتداری ایفا کرده است. استاد لعل‌زاد با مسئولیت و بی‌هراس دروغ‌های تاریخی، رمز و راز تاریخ‌نویسی‌های سیاسی و سرکاری را چنان افتضاح ساخته است که نویسندگان دیگر جرأت گفتن آن را در محافل خصوصی و در خلوتکده‌های تنهایی نیز نداشته و ندارند. استاد با شهامت، پردهٔ تاریخ‌سازی‌های سیاسی و سرکاری را دریده است و با استفاده از منابع دست اول، اسناد بایگانی‌شده و محکم، مواردی را نمایان ساخته است که در تاریخ‌نویسی‌ها تابوهای ممنوعه بودند.

داکتر لعل‌زاد در نوشتن مقالات، ترجمه، تألیف و تمام آفریده‌های تاریخی‌شان همواره به این مسئله توجه داشته است که: «بزرگترین خیانت در حق تاریخ، آلودن تاریخ به تقلب و دروغ است»، از همین بابت سعی کرده است تاریخ شفاف و روشمند را تحویل خوانندگان بدهد و تا کنون رعایت این روش در نوشته‌های استاد مظهر روشن صداقت وی در تاریخ‌نویسی است.

از پروفیسور لعل‌زاد در این سال‌ها چه در قالب مقاله‌های تحقیقی، چه در برگردان آثار به زبان فارسی دری و چه در تألیف، آثار زیادی خوانندهٔ این مرز و بوم را بهره‌مند ساخته است تا به گنجینهٔ آثارشان بیفزاید و عطش تشنگان اهل پژوهش و ارباب مطالعه و کتاب را فرو بنشانند. در این اواخر کتاب پژوهشی دیگری از استاد زیر عنوان: «پژوهشی در گسترهٔ تاریخ افغان‌ها و افغانستان» به دسترس خوانندگان قرار گرفته است که در ماهیت و مضمون خود پژوهشی است ارزشمند و گرانسنگ. این اثر با استفاده از منابع معتبر و دست اول تهیه، تدوین و تألیف شده است. طوری که استاد خود بیان داشته است، در تهیه و تدوین کتاب از بیش از ۴۰۰ اثر، نقشه و منبع دست اول استفاده شده است که در نوع خود کم‌نظیر است.

برتری دیگر این اثر پژوهشی این است که در نقشه‌های جغرافیایی موقعیت افغان‌ها، افغانستان و شکل‌گیری افغانستان جدید را در هر برههٔ تاریخی نشان داده است. استاد لعل‌زاد در این نقشه‌ها به طور واضح نشان داده است که چگونه خراسان بزرگ موقعیت خود را به کابلستان و سپس به افغانستان مشمول کابل و قندهار و بعدها هرات داده است و پس از امیر عبدالرحمن و امان‌الله خان نام حوزهٔ کوه‌های سلیمان بر کل کشور تعمیم یافته است. و به عنوان نام کشور برگزیده شده و در تحمیل این نام هم انگلیس‌ها پیشقدم بودند نه خود افغان‌ها.

استاد لعل‌زاد در این اثر روش و شیوهٔ جدید و متفاوتی را در پژوهش به کار برده است. در این اثر پژوهشی بیش از هزار برگ آن را منابع، نقشه‌ها و اسناد بازنویسی‌شده احتوا می‌کند و تنها در حدود صد صفحه آن پیشگفتار، یافته‌ها، تحلیل، ارزیابی و نتیجه‌گیری استاد است. در این اثر بیشتر منابع سخن می‌زنند تا خود استاد. با آن هم استاد از خوانندگان خواسته است، اگر به منابع بیشتری دسترسی داشته باشند که در مغایرت با اسناد استفاده‌شده در کتاب باشد، آن را به اختیارش بگذارند تا در چاپ آیندهٔ کتاب، منظور قرار داده شوند. و بدینسان راه نقد را با سینهٔ فراخ باز گذاشته است. آفرینش اثری با این همه منابع دست اول، طوری که خود داکتر لعل‌زاد هم بیان داشته، می‌تواند کمک بزرگی به پژوهشگران و دانشجویان باشد که در این موارد به کارهای پژوهشی مشغول اند. بدین ترتیب، اثر جدید استاد گرامی، در زمینه‌های پژوهشی، بی‌طرفی، تحلیل و تحلیل دادگرانهٔ روایات تاریخی و تبارشناسی اقوام افغان حائز اهمیت فراوان است.

منابع کتاب به روشنی نشان می‌دهد، همان‌طوری که فارسی‌زبان‌ها و ترک‌زبان‌ها از اتنیک‌ها و اقوام گوناگون تشکیل شده‌اند و تبار واحدی نیستند، افغان‌زبان‌ها نیز شامل اتنیک‌ها، اقوام و نژادهای مختلف اند که وجه مشترک و پیوندشان زبان افغانی (پشتو) است. خود افغان‌ها یک اقلیت هندی‌تبار بوده‌اند که در حوزهٔ کوه‌های سلیمان به مرکزیت مستونگ زیست می‌کردند و مسأله پشتون، پتان، پتان… ریشه در «پَتنه» دارد که محلی در نزدیک دهلی زیستگاه دومی یا سومی افغان‌ها بوده است. هم نام افغان و هم نام پتان، پتان، پشتون و پشتانه توسط همسایگان به این قوم داده شده است. طوری که در منابع کتاب به طور واضح بیان شده است، تعداد زیادی از اقوام بلوچ، پشتوای، کرد، ترک، تاجیک، مغول، تاتار، ارمنی، یهود، عرب، پراچی، کرلانی، جت، هندی و… در این مناطق بوده‌اند و یا بعدها به این مناطق کوچانیده شده‌اند که در سده‌های بعدی در اثر فشار و پیشروی قبایل مسلح افغان در گام اول مالکیت بر زمین‌شان را از دست دادند و اگر زندگی حفظ کردند، برای جلوگیری از تاراج، زبان و هویت افغانی را پذیرفتند. کمیت اقوام افغان‌شدهٔ غیر افغان چند برابر بیشتر از افغان‌های اصلی است، ولی آن‌ها باهم متحد نشده و از همین رو در برابر قبایل مسلح تاب نیاورده‌اند. همین اکنون هم یک اقلیت سی درصدی نفوس کشور، همه باشندگان خطهٔ خراسان را از برکت داشتن قیادت سیاسی-قومی، لشکر قبیله‌ای و حمایت بیرونی زیر هویت افغانی استحاله می‌کنند.

غلبایی که در افسانه‌های هراتی به یک شب «فرزند زرد» نام گرفته است. در همین افسانه هم منشأ تباری آن‌ها به یک پدر تاجیک‌تبار غوری می‌رسد. اگر نسب را یک پدیدهٔ پدری بدانیم، غلبایی‌ها تنها افغان‌زبان‌اند و نه افغان‌تبار. تعدادی این هویت را به قوم خلج ارتباط داده‌اند و اما هرچه باشد، هویت تباری آن‌ها افغان نیست.

ابداع تاریخ پنج‌هزار ساله و افغانستان چند هزار ساله دروغ محض است. با همه این سندسازی‌های جعلی زبان افغانی (پشتو) به دست بایزید (پیرروشان) عارف مجذوب تاجیک‌تبار در اواخر سدهٔ شانزدهم میلادی مکتوب شد. جامعه‌ای که قدمت خود را به پنج‌هزار سال می‌رساند. چگونه زبان مکتوب تا سده هفده میلادی نداشته است؟ مگر این قدمت بدون زبان مکتوب قابل اثبات است؟ بسیاری از ادعاها در مورد قیادت سیاسی افغان‌ها در هند دروغ است. سوری‌ها، سلسله‌ای از غوری‌ها اند که در هند حکومت کردند و از خود نسب‌نامه دارند؛ سوری هیچ رابطه با افغان یا پشتون ندارد. حکومت ملی هوتکی دروغ دیگر است؛ زیرا از تمام این جغرافیه که افغانستان نام گرفته است، هوتکی‌ها تنها حاکم قندهار بودند و بقیه تاریخ آن سلسله مربوط به پارس یا ایران کنونی می‌شود. به روایت مستند این کتاب، واژه «افغان» هزارساله، افغانستان حوزه کوه‌های سلیمان هفتصد ساله و ذکر نخستین قبایل افغان در تاریخ قدمت ششصد ساله دارند.

افغانستان جغرافیای جدیدی است که توسط قدرت استعماری با همین جغرافیای موجود ساخته شده است و پیش از آن کدام جغرافیایی به نام افغانستان در این سوی مرز دیورند وجود نداشت که سرزمین‌های آن سوی مرز (لور) متعلق به افغانستان بوده باشد. طوری که در کتاب تذکر داده شده است، تمامی امیران و شاهان افغانستان از نوکر و مزدور گرفته تا مترقی و تجددخواه در معاهدات مختلف، قلمرو آن سوی مرز دیورند را جزو قلمرو سیاسی هند بریتانیایی شناخته اند که میراث آن به پاکستان رسید.

جانب دیگر قضیه این است که در خط‌کشی‌های استعماری و ایجاد حوزه نفوذ یا منطقه حایل استعماری، تمام جوامع و اقوام خراسان و افغانستان امروزی تجزیه شدند: ازبک‌ها، بلوچ‌ها، پشتون‌ها، تاجیک‌ها، ترکمن‌ها… چرا یک قوم دیگر در دو سوی مرز حق متحد شدن با تبار خودش را در آن سوی مرز ندارد که این حق تنها در انحصار افغان‌ها قرار دارد؟ اتحاد افغان‌های دو سوی مرز منجر به منافع ملی پنداشته شده و داشتن روابط فرهنگی، ادبی و زبانی دیگران با همتباران‌شان در بیرون مرز، خیانت ملی تلقی می‌شود! در واقع همین ادعای اتحاد (لور و بر) و حاتم‌بخشی مالکیت غیرپشتون‌ها به افغان‌های کوه‌نشین، بحران اجتماعی، قومی و سیاسی در کشور شده و مانع بزرگی را در روند دولت‌سازی، ملت‌سازی، همبستگی و اتحاد ملی ایجاد کرده است. وقتی مرز یک کشور نامشخص باشد،چگونه کشور شکل بگیرد؟ وقتی مرزهای یک کشور مشخص نیست، چگونه دولت و ملت تعریف می‌شود؟ دولت از سه رکن اصلی: حکومت/حاکمیت، کشور/مرز و ملت/مردم تشکیل می‌شود. اگر مرز مشخص نباشد، هیچ‌کدام از این مفاهیم به واقعیت تبدیل نمی‌شوند.

ادعای پشتونستان و اتحاد (لور و بر) خواهی در واقع گلو شیری بوده است که جوامع و اقوام غیر افغان را دوشیده است. قبایل افغان که سرزمین‌های‌شان توسط شاهان و امیران افغان به انگلیس فروخته شده است، زیر نام (لور و بر) و ادعای ارضی موهوم تا اکنون، به جای رفتن به آن‌سوی مرز، پشتونستان محکوم در این‌سو مانده و دارند غیرپشتون‌ها را به افغان‌های پاکستان می‌دانند و این روند سلب مالکیت از دیگران به بهانه ادعای ارضی و لور و برخواهی کماکان ادامه دارد. این مسئله نه تنها به سلب مالکیت بر زمین، منابع آب، چراگاه و سایر منابع و اقتصاد طبیعی از غیر افغان‌ها انجامیده است، بلکه با این تغییر پیوسته ترکیب اجتماعی نفوس، در بسیاری از مناطق سبب از میان رفتن هویت و زبان اقوام غیر افغان از «پشتونستان خیالی» تا کابل، قندهار… شده است. در بقیه مناطق روند حذف و استحاله اقوام غیر افغان در هویت جدید افغانی نیز شدت گرفته است.

دلایلی که همه اقوام غیر افغان از شرق تا جنوب و حتی حوزه‌های غربی کشور زبان خود را از دست داده‌اند، برآمدن تاجیکان در حمله مغول و سپس تضعیف حاکمیت‌های ترک و مغول و پیشروی قبایل به سوی خراسان بود. وقتی مرکزیت مغول و صفوی تضعیف شد و سرانجام فروپاشید، قبایلی که دورتر از کتل‌های قومی‌شان جابجا شده بودند، نتوانستند در برابر قبایل مسلح مقاومت کنند. تاجیکانی که در شرق و جنوب در اثر سرکوب حمله مغول از مناطق اصلی‌شان پراکنده شده بودند، به آسانی سلب مالکیت شدند و به شکل همسایه بدون مالکیت درآمدند و مجبور شدند به طور بیگار یا اجاره در زمین‌های خود کار کنند و همین‌طور بسیاری از جوامع و اقوام دیگر. و در نتیجه زبان و هویت‌شان را از دست دادند. قبایل پراکنده ترک و مغول، ارمنی، کرد و تاتار، پشه‌ای، کرلانی، عرب… سرنوشت مشابه داشتند بسیاری از این اقوام که سازمان دفاعی نداشتند برای این که مالکیت ناچیزشان را در جنوب و شرق از دست ندهند، افغان‌زبان شدند و برای خود هویت تباری افغان برگزیدند. پشه‌ای‌ها از هندوکش تا پیشاور زندگی می‌کردند، همه این کتلهٔ بزرگ انسانی کجا رفتند؟ دهگان‌های کنر، ننگرهار، لغمان، پکتیا و پکتیکا و تاجیکان قندهار کجا مفقود شدند؟ خلج‌ها، ترک‌ها، مغول‌ها، یهودهای پرشمار، کردها که روزی زعامت پشتون‌ها را در کوه‌های سلیمان بر عهده داشتند، جت‌ها، ارمنی‌های که توسط امیر تیمور به این جغرافیه انتقال داده شدند، کرلانی‌ها، عرب‌ها که در شرق و جنوب زندگی می‌کردند، کجا رفتند؟ هندی‌ها که در این مناطق زندگی می‌کردند، چه شدند؟ واقعیت این است که تعداد غیر افغان‌های هویت‌باخته چندین برابر «افغان‌های اصیل» هندی‌الاصل است.

آنچه در پژوهش داکتر لعل‌زاد به چشم می‌خورد، نقش تاجیکان در همه برهه‌های تاریخی مورد نظر کتاب است. مفقود بودن نقش سیاسی و نقش جنگی کتلهٔ بزرگ اجتماعی تاجیکان از خود دلایلی دارد که استاد بنا بر تمرکز روی افغان‌ها به آن نپرداخته است. چون استاد بیشتر چگونگی تشکیل و پیشروی قبایل افغان را به درون خراسان بررسی، تحلیل و تعلیل کرده است که «موضوع پژوهش» است. منابعی که استاد در کتاب استفاده کرده بیشتر منابعی است که پس از هجوم لشکر مغول به خراسان و ایران در قید تحریر آمده‌اند و منابع غربی که استاد استفاده کرده، همه منابعی است که پس از بازی بزرگ نوشته شده‌اند. مفقود بودن تاجیکان در این منابع در واقع برهه‌ای زمانی را در بر می‌گیرد که تاجیکان در نتیجه شکست و از دست دادن همه شهرها و دهکده‌ها، آبادی‌ها، مالکیت بر زمین و پراگنده شدن در کوهستان‌ها و زراعت‌ها و… در تاریخ‌نویسی‌ها مطرح نبوده‌اند. در حالی که تاجیکان تا تهاجم خونین چنگیزخان مغول، اکثریت قاطع نفوس در خراسان را تشکیل می‌دادند. تمدن، فرهنگ و زبان آن‌ها بر همه گسترهٔ خراسان و فراتر از آن چیره بود. از بخارا تا ری و در تمام شهرها و دهکده‌ها، نقش تاجیکان در همه عرصه‌ها پررنگ بود. هرچند پیش از استیلای چنگیزخان مغول بر خراسان، قیادت سیاسی تاجیکان به دست ترکان افتاده بود.

دو مسئله در مفقود بودن تاجیکان در این برههٔ تاریخی مورد نظر استاد دخیل بوده است:

۱- تمامی شهرها و دهکده‌های تاجیک‌نشین در تهاجم خونین چنگیزخان مغول نابود شدند و اکثریت مطلق تاجیکان قتل عام شدند، هرچند نمی‌توان به روایت اعداد و ارقام سخن گفت؛ اما حداقل، دوسوم تاجیکان در این هجوم‌های پیوسته تا زمان تیموریان هرات نابود شدند. در زمانی که چنگیزخان مغول به خراسان هجوم آورد، تاجیکان قیادت سیاسی از خود نداشتند و آخرین بقایای خانوادهٔ غوری را خوارزمشاهیان برانداخته بودند. تاجیکان برخلاف ترک‌ها، مغول‌ها و پشتون‌ها، نه لشکر قبیله‌ای و قومی داشتند و نه سازمان دفاعی که از موجودیت این جامعه حراست و حفاظت کند. از این رو به طور پراکنده، شهر به شهر و دهکده به دهکده در برابر سپاه مغول تا آخر جان‌شان جنگیدند و هر کدام در شهرهای مختلف به طور جداگانه کشته شدند. عده‌ای از تاجیکان که در گوشه‌های زنده ماندند، پراکنده شدند و به زراعت‌های دورافتاده و کوهستان‌ها پناه بردند؛ زیرا تمام زمین‌ها، باغ‌ها و کاشانه‌های آن‌ها به چراگاه‌های رمه‌های مغول تبدیل شد که این مواشی نیز از خود آن‌ها چپاول شده بود.

 

۲- زمانی که حاکمیت مغول در نتیجهٔ خان‌جنگی‌های شهرزادگان مغول تضعیف شد، تاجیکان از شوک سرکوب‌های سلاطین مغول و تیمور بیرون نشده بودند که برای تصرف قدرت در خراسان تلاش دوباره کنند. آن‌ها جامعهٔ شکست‌خورده، منزوی و پراکنده بودند. به همین لحاظ در منابعی که پروفیسور لعل‌زاد در برهه‌های زمانی برای کتاب استفاده کرده است، کمتر به نام و نقش جامعهٔ تاجیک بر می‌خوریم. پس از برافتادن قیادت سیاسی تاجیکان (سامانی، غوری و آل‌کرت هرات) به دست ترک و مغول، تاجیکان دیگر در این جغرافیه دارای اقتدار و قدرت سیاسی نبودند و در انزوا رفتند. تاریخ بیشتر با فاتحان و پیروزمندان سروکار دارد و نه شکست‌خوردگان. با آن‌که تاجیکان پس از شکست‌های پیوسته هنوز جامعهٔ پرشمار خراسان بودند، اما در حاشیه و زواید تاریخ قرار داشتند و کمتر شامل متن تاریخ شدند. از همین رو چیزی از نقش آن‌ها در کتاب استاد لعل‌زاد به مشاهده نمی‌رسد. تاریخ کاروانی قدرتمندان، امیران و صاحبان لشکر را ثبت و ضبط می‌کند و نه جامعهٔ شکست‌خورده را که از متن مناسبات قدرت و حاکمیت حذف شده باشند، پراکندگی و زاغه‌نشینی سبب شد که آنان نتوانند در شکل‌گیری قدرت، جنگ، سیاست و… از آدرس اجتماعی خودشان حرف بزنند.

 

بخش دیگر کتاب که عمدتاً بر منابع انگلیسی تکیه دارد و بیشتر دوران بازی بزرگ و جنگ سرد را بازتاب داده است، دخالت اروپایی‌ها و به ویژه انگلیس‌ها بیشتر هند بود که در معاملات پشت‌پرده و ظاهر بیشتر با سران و حاکمان قبایل افغان (پشتون) در جنوب هندوکش سروکار داشتند. در واقع، آن‌ها تاریخ امیران و کسانی را بیان کرده‌اند که در میدان سیاست و رقابت حضور داشتند و آن‌ها روس‌ها، اقوام و قبایل افغان بودند که وسیله تحقق یا مانع سیاست‌های استعماری انگلیس بودند، نه تاجیکان. تاجیکان در هیچ جای سیاست‌های استعماری انگلیس و روس جا نداشتند، چون در مقام رهبری و فرماندهی قرار نداشتند. نقش تاجیکان در تمام لشکرکشی‌ها در دفاع از خراسان یا حمله به مناطق بیرون آن و حتی همه قربانی‌های آن‌ها در دو جنگ با انگلیس، به نام خودشان ثبت نشده و ثمرهٔ خون آن‌ها قهرمانی اکبر خان، ایوب خان و یا تخت‌نشینی امیر دوست محمد و امیر عبدالرحمن بوده است. در واقع، نتیجه جنگ جامعهٔ تاجیک در صفوف لشکر و در زیر قیادت قومی دیگران به نام دیگران ثبت شده است؛ چرا که جامعه‌ای که از آدرس اجتماعی خودش نجنگد و برای منافع خودش وارد میدان پیکار نشود، نمی‌تواند وارد تاریخ شود و در همان حاشیه و زواید قرار می‌گیرد که اگر کسی نخواست چیزی از زواید را ثبت کند، از آن صرف‌نظر می‌کند.

تاجیکان در قدرت، معادلات سیاسی و حاکمیت، همین نقش زواید تاریخ را تا سده بیستم میلادی داشتند (همان نقشی که افراد، اقوام و قبایل هندوستان در صفوف ارتش انگلیس در هند بریتانیایی داشتند) تا این که در سده بیستم، پس از بر افتادن چندین‌بار شامل متن تاریخ و بازی قدرت شدند.

از اینکه این قبایل افغان چگونه فرونشمار شدند، در همین اثر جناب داکتر لعل‌زاد به طور مستند و مفصل به آن پرداخته شده است؛ اما این که چگونه بسیاری از مناطق اقوام غیر افغان را به این زودی تسخیر کردند، مفصل دیگر است. چند مسئله در نفوذ و گسترش افغان‌ها به خراسان نقش اصلی داشته است:

 

۱- افغان‌ها در زمان صفوی و بابری/مغولیان و در رقابت میان این دو امپراتوری بالا کشیده شدند، به شغل کلانتری و ریاست رسیدند و بر بخشی از جغرافیه خراسان (به ویژه هرات و قندهار) مسلط شدند. در واقع، پله رسیدن آن‌ها به قدرت از همین جا شروع شد. بر طبق نظریه ابن خلدون، هر تمدن و قدرتی پس از طی مراحلی در فرجام راه زوال می‌پیماید و صفوی‌ها و بابری‌ها هم همین مسیر را پیمودند و میراث این فروریزی به افغان‌ها رسید. چون تاجیکان توسط حاکمیت‌های ترک و مغول چنان مصروف شده بودند که جز شغل دیوانی، دبیری، شاعری، توصیف و تنظیم دربارها، پیشبرد مسائل فرهنگی، ایجاد خانقاه‌ها، چسبیدن به عرفان و تصوف‌گری، تنظیم مبادی دینی و چرخیدن به دور خود در سماها و خلوتکده‌های صوفیانه کاری دیگری نداشتند، دنیا را یکسره نفرین کرده بودند و اقتدار سیاسی را کار دنیاباوران می‌دانستند. چنان در مادونیت‌ها و مأموریت‌های سیاسی غرق شده بودند که اقتدار، قدرت و سیاست برای‌شان مشغله‌های اضافی، تجملی و بی‌لزوم بود.

 

۲- نادر افشار که بر همه رقیبان تاج و تخت در خراسان و فارس پیروز شده و ایران تاریخی را وحدت سیاسی بخشیده بود، با سرکوب تمام رقیبان و خالی‌کردن جغرافیه خراسان از مخالفان قدرت و حتی کور کردن پسرش، در واقع، جانشین امپراتوری ابدالی شد. هم بخشی از لشکر او به احمد خان ابدالی میراث ماند و هم خزانه، سکه‌ها و جواهراتش به دست احمد خان افتاد. پول و ثروت است که لشکر می‌آفریند و زمینه اقتدار را فراهم می‌کند و احمد خان این دو عنصر را مفت و رایگان به دست آورد. این همه در زمانی به احمد خان ارزانی شد که نادر شاه افشار سری را در خراسان و حتی هند زنده نگذاشته بود که به تنش بیارزد، چه رسد به این که ادعای پادشاهی کند.

 

۳- افتادن قیادت سیاسی به دست فدراسیون قبایل پشتون به رهبری احمد خان سبب شد که بیشتر قبایل پشتون از ملتان تا افغانستان (حومه‌های کوه‌های سلیمان) به خراسان رو آورده،به درون سرزمین‌های خراسان پیشروی نموده و از جوامع و اقوام دیگر در این مسیر سلب مالکیت کنند. تاجیکان نخستین قربانی این پیشروی و گسترش قبایل افغان در خراسان بودند. چون آن‌ها به شکل پراکنده و دور از یکدیگر زندگی می‌کردند و این امر سبب شد تا همه دار و ندار و مایملک آن‌ها به دست قبایل پیروز بیفتد. انتقال پایتخت از قندهار به کابل نیز با جابجایی بیشتر قبایل افغان/پشتون در لوگر، میدان وردک، کابل و شمالی همراه بود و توان این همه نقل و انتقالات را تاجیکان با خلع مالکیت بر زمین پرداختند.

۴- بازی بزرگ و سپس جنگ سرد و سرمایه‌گذاری بر قبایل حاکم افغان در کشمکش‌های قدرت‌های استعماری بر سر هند، وضعیت جوامع و اقوام غیرپشتون را در حاکمیت‌های دست‌نشانده انگلیس در کابل پیچیده‌تر ساخت. این سرمایه‌گذاری بر دو مبنا صورت گرفت: مسئله اول «سیاست پول/روپیه» یا اجیرسازی در مقابل پول که سیاست همیشگی استعمارگران در قبال دوسوی مرز بود؛ مسئله دوم، موقعیت این قبایل در مرز با هند که همواره دارای لشکر قبیله‌ای مسلح و آماده نبرد بودند. در نتیجه توافق دو قدرت استعماری بر سر حوزه نفوذ یا منطقه حایل و حاکمیت قبایل افغان، وضعیت بیشتر از پیش برای غیر افغان‌ها دشوارتر شد. بر مبنای این سازش، بیشتر قبایل کوچی از هند بریتانیایی به داخل خراسان کوچانده شدند. پراکنده‌سازی قبایل مرزی به نفع انگلیس‌ها نیز بود تا مورد استفاده استعمارگران دیگر مانند روس، آلمان، ایتالیا، جاپان، فرانسه و دیگران در بازی بر سر هند قرار نگیرند و این انتقالات و کوچ‌کشی به خراسان توسط امیر عبدالرحمن صورت گرفت.

روسیه تزاری و سپس حاکمیت حزب کمونیست اتحاد شوروی برای حفظ مستعمراتش در آسیای میانه از یکسو تلاش کرد تا سرحد سیاسی و جغرافیایی خویش را به سرحد فرهنگی و زبانی تبدیل کند و از سوی دیگر امیر عبدالرحمن و خلف او را تشویق کردند تا قبایل بیشتر افغان را در مرز با روسیه و سپس اتحاد شوروی جا به جا کنند تا مانع ارتباط و اتحاد اقوام دو سوی مرز شوند. روس‌ها حتی در ساختن پروژه‌های آبیاری در شمال کمک کردند تا زمینه جابجایی بیشتر کوچیان افغان هند بریتانیایی و سپس پاکستان به مرزهای‌شان فراهم شود. در تمام پروژه‌های آبیاری که به کمک اتحادشوروی در شمال احداث و به بهره‌برداری سپرده شد، یک‌سره به غیرپشتون‌ها توزیع نشد. برای رفع خطر تهاجم روسیه از سوی ایران، بخش دیگر قبایل افغان در مرزهای جدید با ایران جابجا گردیدند.

 

۵- پس از رفتن بریتانیا از نیم‌قاره هند، خلف امیر عبدالرحمن برای تحکیم پایه‌های اقتدار و حاکمیت قومی و قبیله‌ای خویش سه برنامه دیگر را برای افغانیزه‌کردن کشور روی‌دست گرفتند: «پروژه ناقلین» که در نظر داشت شمار بیشتر پشتون‌های هند بریتانیایی را که خاک‌شان را در معاهده راولپندی به انگلیس واگذار کرده بود، به شمال کشور انتقال دهد؛ «پشتون‌سازی» دوره نادرشاه و محمدظاهرشاه که متصدی آن محمدهاشم خان و محمد داوود خان بودند. در واقع، در این دوره بیشتر افغان‌های کوچرو پاکستان در سراسر کشور جابجا شدند.

در ادامه دو پروژه قبلی، برنامه «دویمه سقوی» در اواخر دوره حاکمیت نجیب‌الله طرح شد که اجرای آن در زمان کرزی، احمدزی و اکنون (طالبان) ادامه دارد. امکان تحقق این پروژه‌ها به برکت قیادت سیاسی افغان‌ها و حمایت خارجی از این پروژه‌ها فراهم شده است.

در واقع، یک کتلهٔ قومی چند هزار نفری بیرون از مرزهای خراسان با تکیه بر دو عامل قیادت سیاسی قومی و حمایت خارجی در کوتاه مدت به بیشتر از یک‌ثلث نفوس کشور تبدیل شد و زبان افغانی (پشتو) از یک گویش محلی به زبان دولتی، دیوان و دفتر تبدیل شد. اکنون حاکمان افغان در تلاش اند، همه را در هویت افغان و زبان افغانی استحاله کنند.

با درود و مهر

عالم جمال

۱۶ دسمبر ۲۰۲۳، بلژیک

 

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published.

ستون‌نویسان

دسته ها

آخرین ها از برگه

خانه
انتخاب زبان
فارسی
العربية
English
Deutsch
Français
Español
Русский
中文
한국어
日本語
Türkçe
Italiano
Svenska
Norsk
اردو
Português