بخش اول منابع داخلی شامل پارسی، عربی و پشتو.شماره اول از کتاب مسالک و ممالک اثر ابن خردادبه، چاپ تهران سال ۱۳۷۱، صفحه بیست و یک.پادشاه عراق را که عامی مردم آن را کسری میخوانند، ملقب به شاهنشاه است.پادشاه روم که عامی مردم او را قیصر گویند، ملقب به باسیل است.
پادشاه ترکستان و تبَت و خزر جز پادشاه خرلخ که جبغوی است لقب خاقان دارند و پادشاه چین لقب بخبور دارد و اینان فرزندان فریدون هستند.پادشاه بزرگ هند ملقب به بلحرا به معنی شاه شاهان است.صفحه بیست و هشت.راه شاش و ترکستان.
سپس تا کوی کت هفت فرسخ و از آنجا تا سرزمین شای کیماگ هشتاد روز راه است که باید با خود غذا حمل نمود.از تراس تا نوجان سفلا سه فرسخ، سپس تا کسری باز دو فرسخ که آن را جرمی نامند و قبایل خرلخ در آن منطقه قشلاق کنند و در نزدیکی محل قشلاق قبایل خلخ قرار دارند.
صفحه سی و یک.اراضی ترک از این قرار بود توغزغز که مملکتی بسیار وسیع است و تا مرز چین میرسد.تبَت، خرلخ، کیماک، غوز، بجناک، ترگش، اسکش، خفجاک و خرخیز است که مشک از آن به دست میآید.خرلخ و خلچ و آنها در این جانب رودند.
صفحه چهل و دو کتاب.راه از فحرج تا سند.از قزدار تا جور چهل فرسخ، سپس تا اسروشان چهل فرسخ و از آنجا تا دهکده سلیمان بن سمی بیست و هشت فرسخ راه باید باشد و این دهکده توقفگاهی کسانی است که از خراسان عازم سند و هند هستند.
از آن محل تا منصوره هشتاد فرسخ.لذا از اولین ناحیه مکران تا منصوره سیصد و پنجاه و سه فرسخ است و از زaranشهر مرکز سجستان تا ملتان دو ماه راه است.شماره دوم از کتاب البلدان، اثر احمد بن ابی یعقوب مشهور به یعقوبی، چاپ تهران سال ۱۳۸۷، صفحه پنجاه و یک.
بلخ شهر بزرگتر خراسان است و پادشاه خراسان شاترخان در آنجا منزل داشت.شهر بلخ وسط خراسان است چنانکه از آنجا تا فرغانه سی منزل به طرف مشرق است و از آنجا تا ری سی منزل به طرف مغرب، از آنجا تا سیستان سی منزل به طرف قبله و از آنجا تا کابل، قندهار سی منزل و از آنجا تا کرمان سی منزل و از آنجا تا کشمیر سی منزل و از آنجا تا خوارزم سی منزل و از آنجا تا ملتان سی منزل.
صفحه پنجاه و هشت.چاچ یا شاش.از چاچ تا مرز عظم اسپیشاب دو منزل است و آن همان شهری است که جنگ با ترکان از آن به انجام میرسد و آخر مضافات سمرقند است.این بود آنچه از شهرهای تخارستان و سغد و سمرقند و چاچ و فرغانه بر جاده بزرگ است و ماورای آن بلاد شرک است و عموم بلاد ترک که خراسان و سیستان را احاطه دارد.
ترکستان و ترکان را چندین صنف و چندین مملکت است از جمله خرلخیه و توغزغز و کیماک و غوز و هر صنفی از ترک را مملکت جداگانه است و برخی از ایشان با برخی دیگر میجنگند و آنان را منزلها و قلعهها نیست بلکه در خیمههای ترکی چند ضلعی منزل دارند.
شماره سه از کتاب البلدان، اثر ابن فقیه، چاپ تهران سال ۱۳۴۹، صفحه یکصد و هفتاد و نه.از نژادهای ترک، توغزغز است.شهرهای ایشان بزرگترین شهرهای ترک است و مرزشان چین است و تبَت و خرلخ و غوز و بجناک و ترک و اسکش و خفجاک و خرخی است.
شماره چهار از کتاب تاریخ یعقوبی، اثر احمد بن ابی یعقوب مشهور به یعقوبی، چاپ تهران سال ۱۳۸۲، صفحه دویست و بیست و یک، جلد اول.جمعی از فرزندان آمور از ماوراءالنهر گذشته در شهرها پراگنده گشتهاند و مملکتهای پراگنده و امتهای بسیاری شدند که از آنها است ختل، قوادیان، اشروس، نسوخت، فرغانه، شاش، ترک، خرلخیه، توغزغز، ترک کیماکی و تبَت.
قومی از ترکها خانهها و شهرها و قلعهها دارند و قومی دیگر در سر کوهها و بیابانها زندگی میکنند و آنها را موهای درازی است.خانههای آنها خیمههای پشمی است و هنگام جنگ بیست مرد جنگی در یک خیمه هستند و تیراندازی آنها خطا ندارد.
خیمههای آنها از اول استان خراسان تا کوههای تبَت و کوههای چین به هم پیوسته است.شماره پنج از کتاب سفرنامه ابن فضلانچاپ تهران سال ۱۳۴۵، صفحه ۶۲.هنگامی که وارد شهر نیشابور شدیم در آنجا با همو یک کوسا صاحب قشون خراسان برخوردیم.
در بخارا نزد جهانی رفتیم.وی دبیر امیر خراسان است.در بخارا چند روز اقامت نمودیم.سپس از نصر بن احمد اجازه خواستیم تا به حضورش برسیم.او پسری نابالغ است.شماره شش از کتاب ممالک و مسالک اثر ابوالاسحاق ابراهیم استخری، چاپ تهران سال ۱۳۴۰، صفحه ۱۹۶.
و داور ناحیه است و قصب این ناحیه تل درغش است بر کنار هیرمند و بغنین و خلج و کابل و غوغ سرسیر است و خلج قومی ترکان بودند و در قدیم به این زمین افتادند.میان هندوستان و نواحی سیستان آرامگاه ساختند.مردمانی باشند بر شکل ترکان و زی و جام ترکان دارند و همه زبان ترکی گویند.
صفحه ۲۰۲.و شرقی خراسان نواحی سیستان و دیار هندوستان باشد به حکم آن که ما غور و دیار خلج و حدود کابل همه را از شمار هندوستان نهادیم.شماره هفت از کتاب مروج الذهب اثر علی بن حسین مسودی، چاپ تهران سال ۱۳۸۲، صفحه ۴۸۴، جلد اول.
این شمهای از اخبار صحرانشینان جهان است و ما از غوز و خلج که از طوایف ترکاند و در حدود غرش و بستان و بست در مجاورت سیستان به سر میبرند و هم از اقوام ولایت کرمان که بر سرزمین قفس و بلوچ جد اقامت دارند سخن نیاوردیم.
صفحه ۱۳۴، جلد دوم.هجاج حکومت سیستان و بست و رخش را به عبد الرحمن بن محمد بن اشعث داده بود و وی با طوایف ترک و غوز و خلج که آنجا بودند و هم با ملوک هند که مجاور آنجا بودند مانند ردبیل و غیره بجنگید.شماره هشت از کتاب تاریخ پیامبران و شاهان اثر حمزه اصفهانی، چاپ تهران سال ۱۳۴۴، صفحه ۱۹۸.
مقر امرای خراسان از آغاز حکومت عرب در آنجا تا کنون سه شهر بوده است.مرو، نیشابور و بخارا.شهر مرو تا هنگامی که عبدالله بن طاهر امارت خراسان یافت و به نیشابور نشست و سپس به مرو آمد، دارالماره بود.آنگاه نیشابور دارالماره گشت تا هنگامی که اسماعیل بن احمد بن اسد سامانی بلاد طاهر را به دست گرفت و در بخارا نشست.
شماره نه از کتاب صورت الارض اثر ابن حوقل، چاپ تهران سال ۱۳۴۵، صفحه ۱۵۵.در بعضی از نواحی بغنین و خلج و کابل و غور گروهی مسلمان و مردمی مسالمت جویاند.وی نواحی سرسیرات است.خلج صنفی از ترکاند که در روزگاران قدیم به سرزمین میان هند و نواحی سیستان در پشت غور درآمدهاند و مردمی صاحب نعمت و بر خلقت ترکاند و لباسی چون ایشان دارند.
صفحه ۱۶۲.و نیز دیار خلج را که در مرز کابل است و خوان یا واخان واقع در پشت ختل و جز آن را از نواحی هند بشماردهام.صفحه ۱۸۵.شهرهای سرخس و بلخ به انبوهی شتر از میان چهارپایان چرنده از دیگر شهرهای خراسان ممتاز است.
اما گوسفند از بلاد غوز و غور و خلخ به خراسان آورده میشود.گرانبهاترین ستور از بلخ و گرانبهاترین برده از بلاد ترک است که در سراسر دنیا بینظیر است و بردهای در بها و زیبایی بدان نرسد.و من بردههای متعددی دیدم که در خراسان به سه هزار دینار فروخته شد.
بهای کنیز ترکی به سه هزار دینار میرسد و در سراسر دنیا برده و کنیز رومی یا مولده ندیدم که بدین بها باشد و نیز هرگز نشنیده است.مگر اینکه برده ایالت سما داشته و در ساز زدن استاد باشد و از این قبیل در خانههای سامانیان و بزرگان و سران مردم خراسان بسیار است.
شماره ده از کتاب حدود العالم من المشرق الی المغرب، چاپ تهران سال ۱۳۸۳، صفحه ۲۱۰.گردیز شهریست بر حد میان غزنین و هندوستان بر سله تلی نهاده.سولدهیست بر کوه با نعمت و اندر آن افغانانند.و چون از آنجا بروی تا به حسینان راه اندر میان دو کوه است و اندر این راه هفتاد و دو آب بباید گذشتن و راهیست با مخاطره و بیم.
حسینان شهریست بر گرمسیر بر صحرا نهاده.نه یانهار جاییست.پادشاه او مسلمانی نماید و زن بسیار دارد از مسلمانان و از افغانان و هندوان بی شصت و دیگر مردم بت پرستند و اندر وی سه بت بزرگ است.صفحه ۲۹۱.سخن اندر ناحیت خراسان و شهرهای وی.
ناحیت مشرق وی هند است و جنوب وی بعضی از حدود خراسان و مغرب وی نواحی گرگان است و حدود غور و شمال وی رود جیحون است.پادشاه خراسان اندر قدیم جدا بودی و پادشاه ماورا و نهر جدا و اکنون هر دو یکی است و میر خراسان به بخارا نشیند و ذوالسامان است و از فرزندان بهرام چوبین اند.
صفحه سیصد و بیست.زمین دارور ناحیت است آبادان و بر سرحد است میان غور و بوست.غزنی شهریست برا کوه نیاده و اندر هندوستان است و از قدیم از هندوستان بوده است و اکنون اندر اسلام است و سرحدی است میان مسلمانان و کافران و جای بازرگانان.
کابل شهرکی است و اورای ساریست محکم و معروف به استواری و اندر وی مسلمانان اند و هندوان اند و اندر بتخانه هاست و رای قنوج را ملک تمام نگردد تا زیارت این بتخانه نکند و لوای ملکش این جا بندد.و اندر غزنین و حدود این شهرک ها که یاد کردیم جای ترکانی خلخ است.
و این ترکانی خلخ یا خلج مردمانیاند با گوسفند بسیار و گردندهاند بر هوا و گیاه خار و مرایی و خلخ نیز اندر حدود بلخ و تخارستان و بوست و گوزگانان بسیارند.و ما غزنین و ناحیت ها که بدو پیوسته است همه را به زابلستان باز خوانند.
بروان یا پروان شهریست بر نعمت و جای بازرگانان و در هندوستان است.پا ورقی این صفحه.مشهور است که ترکانی خلج پدران افغانهای غلزی، غلجایی، غلزایی و یا غلجزاییاند.این حقیقت را شخصی به نام دانس ذیل واژه غلزایی در دائره المعارف اسلام نوشته است.
بارتولد زیر عنوان خلج و هایگ هم تحت عنوان خلجی در همین دائره المعارف اسلام آن را تایید میکنند.در جهان نامه نجیب البکران نیز آمده است خلج قومی از ترکان از حدود خلخ به حدود زابلستان افتادند و در نواحی غزنین صحرایی است که آنجا مقام کردند.
پس به سبب گرمی هوا لون ایشان متغیر گشت و به سیاه مایل شد و زبان ایشان نیز تغییر پذیرفت و لغت دیگری گشت و طایفهای از آن جمله به حدود باور افتادند و بهر که مقام ساختند و خلخ را مردمان به تصحیف خلج میخوانند.
شماره یازده از کتاب آثار الباقیه اثر ابوریحان بیرونی.چاپ تهران سال ۱۳۸۶.صفحه دوصد و نود و هفت.مردم پیش از ظهور شرائع و خروج بوزسف بت پرست بودند و در جنوب شرقی کره زمین جایی داشتند و باقی ماندههای ایشان اکنون در هند و چین و تغزغز موجودند و با آرای اسنام و فرخارها و دیگر آثار ایشان در صغور خراسان که به هند متصل است ظاهر و ویده است و به قدم عالم و تناسخ ارواح اعتقاد داشتند و میگفتند که فلک در یک خلای نامتناهی پرتاب شده و از اینجاست که حرکت دورانی دارد.
زیرا چون چیزی مدور از محل خود زایل شود به حالت دورانی فرود میآید.برخی از آنان به هبوط آدم اقرار دارند و برخی منکر این امرند و برای هر دستهای از بشر یک پدر جداگانه قائلاند.و این قوم میگویند که اگر همه افراد بشر یک پدر داشتند، اجسام و اشکال و زبانها همه یکی بودند.
من این استدلال را نمیفهمم زیرا اختلاف اجسام بشر در رنگها و چهرهها و طباع و اخلاق تنها معلول اختلاف نسب نیست بلکه اختلاف اقالیم و اهویه در آن مدخلیت دارد و اختلاف لغات از اینجا پیش آمد که بشر به اقوامی و فرقههایی تقسیم شده و از هم دور افتادند و هر قومی برای رفع نیازمندی خود به وضع لغاتی نیازمند گشتند که مقاصد آنان را برساند.
و چون زمان طول کشید این گونه عبارات رو به فزونی گذاشت و در یادها ماند و از ترکیب آنها نیز مواضعی پدید شد و تحت نظم و قاعدهای قرار گرفت.شماره دوازده از شاهنامه فردوسی.مجموعه چهار جلدی چاپ کلکته سال ۱۸۲۹.
صفحه پانزده صد و چهل و شش.جلد سوم.پیمان گرفتن بهرام گور از تورانیان.برا سود یک هفته لشکر نران.ز چین مهتران را بری خویش خوان.براورد میلی ز سنگ و ز گچ.که کس را ز ایران ز ترک و خلج.نبودی گذر جز به فرمان شاه.
امان نیز جیحون میانجی براه.صفحه هزار و ششصد و بیست.بخشش کردن نوشیروان پادشاهی خود را به چهار بهرام.جهان را ببخشید بر چهار بحر.و زو نامزد کرد آباد شهر.نخستین خراسان از آن یاد کرد.دلی نامداران بدان شاد کرد.
دگر بحر زو بود قم و اصفهان.نهاد بزرگان و جای مهان.و زو بحر بود آذر آبادگان.که بخشش نهاد اند آزادگان.و زrmینی تا در اردبیل.به پیمود دانای زو بوم گیل.سوم پارس و اهواز و مرز خزر.ز خاور ورا بود تا باختر.چهارم عراق آمد و بوم روم.
چنین پادشاهی و آباد بوم.نباید که این بوم ویران شود.که در سایه شاه ایران بود.کشاورز و دیقان و مردی نژاد نباید که آزار یابد زباد.در ایور نهادند از آهن بزرگ رما یکسره ایمن شد از بیم گرگ.اما روی کشور نگهبان نشان چو ایمن شد از دشت لشکر براند.
صفحه دو هزار و یکصد و سی و سه، جلد چهارم.حکایت دوم سرگذشت رستم با کککوهزاد.که نزدیک زابل به سی روزه راه یکی کوه بود سرکشیده به ماه.به یک سوی او دشت خرگاه بود.دگر دشت زی هندوان راه بود.نشسته در آن دشت بسیار کوچ زی افغان و لاچین و کرد و بلوچ.
نژادش زی افغان سپاهش هزار.اما ناوک انداز ژوبین گذار که بر زابلستان نبندند راه.زنت تا در ای هندوان با سپاه.نژادش زی افغان سپاهش بلوچ.aber دشت خرگاه بگزیید کوچ.اما مرز افغان به هم برزنم بدین دوش زکین آتش اندر زنم.
شماره سیزده از کتاب تاریخ یمینی، چاپ تهران سال سیزده هشتاد و دو، صفحه سی و سه.فتح قزدار.بعد از آن هندوان دم در سر کشیدند و از آن ولایات طمع باز بریدند و راضی شدند که ایشان را در اقصا مساکن خویش امن مقامی باشد و از تعرض اهل اسلام آسیبی بد ایشان نرسد و از تعرض اسلام آسیبی بد ایشان نرسد.
و آن ولایت به کلی در ممالک اسلام افزود و به شوار دعوت حق آراسته شد و به یمن ایالت و حسن کفالت ناصرالدین مشرف گشت.والقاب میمونی و تراز خود به اوثقی آن نواحی شد و اموال و ارتفاعات آن با تدبیر دیوان او آمد و جماعت افغانیان و خلج که صحرانشینان آن بقا بودند در جمله هشم ناصرالدین منحصر شدهاند و در کنف رعایت و اهتمام او آمدهاند و همه بندگی و متابعت او را کمر بستهاند.
تا هرگاه که محتاج مدد بودی و روی به مهمی از مهمات ملک آوردی یا عزم غزوه محقق کردی، هزاران سوار از ایشان در خدمت رکاب او منتظم شدند و متابعت رای و مشایعت منصور او را واجب شناختند.صفحه نهصد و هشتاد و پنج.
ذکر گذشتنی لک خان از جیحون.و خبر ورود او به تخیرستان یا تخارستان به سلطان رسید.حالی کوچ کرد و به بلخ رفت تا ماده تبc ایشان از آن نواحی منقطع گردد و راه زاد و علوفه بر ایشان بسته شود و به ترتیب اسباب حرب مشغول گشت و از اصناف ترک و خلج و هندو و افغانی و هشم غز لشکری فراوان جمع آورد.
صفحه سیصد و سی و دو.ذکر وقته نوردین.و ملک هند از نهیبی آن لشکر با پناه کوهی حصین نشست و به خرمی میان دو کوه بلند التجا ساخت و مخفر و مدخل آن مضیق به فیلان کوه پیکر استوار کرد و به اقتا ولایات خویش نفیر نامهها فرستاد و سوار و پیاده ملک خویش بخواند.
و چون سلطان بر سر سریرت و غور مکر و خدیعه او وقوف یافت، رجالی دیلم و افریت افغانیان را بر ایشان آغالیط تا نشیب و فراز ایشان فرا گرفتند و از دیار هند و سند هر کجا نافخ ناری و طالب ساری و ساکن داری و حامل چوبی و مایل آشوبی و سر شغب و مایه جدل و جلبی بود رو بدو آورد.
پس آهنگ جنگ و مصاف بی پیوست و ناهیت نوردین در عرصه اسلام افزود و این غزوه در جراید مقامات و تواریخ غزوات سلطان ثبت افتاد.صفحه سیصد و هشتاد و نه.ذکر غزوه هند پس از سرکوبی افغانیان.چون وقت هواجر و غروب ظهایر تابستان بگذشت، سلطان از بهر دفع جمعی از طوایف افغانیان که مسائل قلال و معاقل جبال وطن ساخته بودند و به وقت مآودت سلطان از غزوه قنوچ دست تطاول به ازنای حاشیه او یازیده مشغول شد و خواست که بر ایشان تاختنی کند و آشیانه ایشان بر باد دهد و ماده فتنه آن قوم منقطع گرداند.
از غزنه بیرون آمد و آواز قصد جانب دیگر برآورد و ناگاه در سر ایشان افتاد و شمشیر در ایشان بست و خلقی را به فنا آورد.شماره چهارده از کتاب التفییم اثر ابوریحان بیرونی، چاپ تهران سال سیزده هشتاد و شش، صفحه صد و نود و نه.
و اقلیم سوم از مشرق چین آغاز است و اندرون مملکت چینیان است و میانه مملکت هندوان و تانیشه و قندهار و زمین و سند و شهرهای مولتان و بحر حاطیه و کرو و کوه های افغانان تا زابلستان و والستان و سیستان و کرمان و پارس و سپاهان و اهواز و بصره و کوفه.
شماره پانزده از کتاب هند بیرونی، چاپ لندن سال نوزده ده، صفحه صد و نود و نه، جلد اول.در کوه های مرز غربی هند تا دورترین مرزهای نژاد هندو، قبایل هندو یا مردم مشابه آنها یعنی نژادهای وحشی یاغی زندگی دارندصفحه دوصد و هشت.
در کوههای مرز غربی هند تا نزدیکیهای وادی سند قبایل مختلف افغان زندگی دارند.شماره شونزده از کتاب فرخی سیستانی، سایت گنجور، دیوان اشعار، بخش قصاید.به گونهی شل افغانان دو پر و تیز چو دسته بسته به هم تیرهای بیسوفار.
شماره هفده از کتاب او ریحان بیرونی، چاپ تهران سال سیزده پنجاه و هشت، صفحه سیصد و شصت، جلد اول.در کوههای افغان نوعی است زیتون کوهی و دانه او را اهل آن موضع در روغن اندازند و بخورند و او را شوانی گویند و اهل ملتان کوه گویند و او را به خاصیت قائم مقام روغن بیدنجیر دانستهاند.
شماره هجده از کتاب زینالاخبار اثر عبداله گردیزی، چاپ تهران سال سیزده هشتاد و چهار، صفحه دوصد و چهل و هفت.پس امیر محمود به هرات آمد.نزدیک پدر و از هر جایی مدد خواستند و ابو نصر ابوزید را بر سو نزدیک خلف بن احمد حاکم سیستان فرستادند.
خلف بیامد با لشکر ساخته و امیر فریقون از گوزگانان آمد.همچنین ترکانی خلج را نیز بخواندند و خلف را با پوشنگ بگذاشتند و سری او طاهر را با لشکر ببردند و به توس حرب کردند.صفحه دوصد و نود و پنج.ولایت امیر ناصرالدین الله ابوسعید مسعود بن یمین الدوله.
و چون امیر به هپیان رسید آنجا مقام کرد و امیر مجدود را با دو هزار سوار سوی ملتان فرستاد و امیر زدیار را سوی کوهپایههای غزنین فرستاد که آنجا افغانان آسیان بودند و گفت آن ولایت نگه دار تا خللی نباشد و پس بفرمود تا همه خزینهها و گنجها که امیر محمود نهاده بود اندر قلعهها و جاییها همه به غزنین آوردند.
شماره نوزده از کتاب تاریخ سیستان، چاپ تهران سال سیزده هشتاد و هفت، صفحه دوصد و نوزده.رفتنی یعقوب برخت به حرب زنبیل یا ردبیل.چون به نزدیکی رخت برسید پسر زنبیل بگریخت و به کابل شد و یعقوب به طلب وی شد.چون به هرات برسید برف افتاد و راه بسته شد.
به سیستان باز آمد و برا هندر خلج و ترکان بسیار بکشت و مواشی شان بیاورد و برده بسیار آورد و سبکری یکی از آن بندگان بود.یعقوب روز یادین چهارده روز گذشته از شوال سن سه تو خمسی نماییتی به سیستان باز آمد.از پا ورقی همین صفحه.
خلج و ترکان به قول مورخین از بقایای حیاتیاند که در عهد ساسانیان تخارستان را در تصرف داشتهاند و هم به قوت ساسانیان برافتهاند.شماره بیست از کتاب لغت فرس ابومنصور، چاپ تهران سال سیزده نود، صفحه صد و شصت و یک.
کهبر نام ولایتیست در هند.انصری میگوید شای گیتیز غزنی تاختن برد بر افغانان و بر گبران کهبر.شماره بیست و یک از کتاب ترجمه التعیف بتبقات الالمم، چاپ تهران سال سیزده هشتاد و سه، صفحه صد و هفتاد و سه.نخستین ملت باستانی ایرانیان بودند که مسکنهایشان در وسط مامور زمین قرار داشت و سر حد سرزمینشان ناحیه کوهستانی شمال عراق، ناحیه کوهستانی شمال عراق واقع در نزدیکی گردنه هولوان بود.
یعنی همان جدال که ما had کرج، دینور، همدان، قم، کاشان و جز اینها را در بر میگیرد.تا سرزمین ارمنستان و باب الابواب یعنی در بند قفقاز که به دریای خزر متصل است تا سرزمینهای آذربایجان، تبرستان، مغان، بیلقان، اران، شابران، تالقان و جورجان تا سرزمین خراسان.
مثل نیشابور، دو مرو یعنی مرو رود و مرو شاهجهان، سرخس، هرات، خوارزم، بلخ، بخارا، سمرقند، فرغانه، چاچ و شهرهای دیگر خراسان تا بلاد سیستان، کرمان، پارس، اهواز، اصفهان و سرزمینهایی که به تمام این بلاد مربوطاند.
این سرزمینها همه یک مملکت بودند با یک شاهین شاه و یک زبان یعنی زبان فارسی که گونههای آن در شمار اندک از واژهها با هم تفاوت مییافتند.ولی تعداد حروف و شکل ترکیب زبانشان یکی بود.تنوع زبانی و اختلافشان در دیگر چیزها آنان را از حوزهی زبان فارسی خارج نمیساخت.
از قبیل فارسی پهلوی، فارسی دری و جز این دو از گونههای دیگری

فارسی
العربية
English
Deutsch
Français
Español
Русский
中文
한국어
日本語
Türkçe
Italiano
Svenska
Norsk
اردو
Português